رابینهودم رابینهود3
اول از همه باید یک معذرت خواهی از تمام نگهبان های زحمتکش دانشگاه
بکنم من در مورد اینا کاملا اشتباه می کردم این نگهبانها با تلاشهای بی
وقفه خود رابینهودهای ما هستن نه که فقط زبونا بلکه در عمل هم ثابت
کردن میگی نه این مطلبو تا آخر بخون می فهمی
که اینان از جان و مال وناموس ما شجاعانه دفاع میکنند



فکر نکنین ها یک دستی میزنم حرف دلم هست واگه این مطلب رو میخونن
منو حلال کنن

اگه شما هم جای من بودین و اون خبر تکان دهنده رو می شنیدین الان از
این بیشتر حق میدادین
گناه راست و دروغیش گردن کسایی که تعریف کردن من فقط یک رابط جزئم

میگن که:
یک نگهبان جان نثار در محدوده دانشگاه در حال گشتزنی بوده که سر
صدایی توجهش رو جلب میکنه از تو پنجره داخل اتاق را نگاه میکنند و توفیق
اجباری نصیبش میشه حالا کار ندارم چند دقیقه داشته نگاه می کرده و چه
کارایی کرده

ببخشید شاید بگین خب اول بگو چی دیده بعد بگو چیکار کرده راستش من
خجالت می کشم بگم چی دیده اما به اصرار دوستم فقط آخر ماجرا رو میگم
که گناهش گردن من نباشه 

...بالاخره نگهبان میره پشت در اتاق در میزنه<تیریپ دست روی چشماش از
لا انگشتاش نیگا میکنه > میگه که لطفا لباساتونو بپوشید و بیاین بریم
دختر پسره رو میگیره و میبره

<انگار پسره دانشجوی ارشد بوده و ورودی جدید از دختره من خبری ندارم
باز هم میگم من فقط اینا رو شنیدم و درست یا نادرست بودن اون به من
هیچ ربطی نداره
من واسه هر کاری راه حلی دارم اما چون با این جور کارا مخالفم هیچ راهی پ
یشنهاد نمیکنم و تنها واسه این جور آدما بگم که شما که جا ندارین گه
میخورین که از این گه ها میخورین اونم تو دانشگاه
خداییش خیلی پر رویین رو من یکی رو کم کردین و در اینجا میون این همه
شاهد اعلام میکنم پوز منو زدین تسلیم
فقط جون هر کی که دوست دارین اگه خواستین از این کارا بکنین اول
جاشو پیدا کنین بعد هر غلطی خواستین بکنین نه تو دانشگاه که هم آبرو
خودتون بره(اگه داشته باشین)هم دانشگاه
ما شاید خیلی چیزا تو دانشگاهمون نداشته باشیم اما نمیذاریم آبروی
دانشگاهمونو دو تا قناری که نه دوتا سگ شهوت ببرن
ودر آخر میگم این وبلاگ رو ما درست کردیم که به مشکلات دانشگاه
برسیم که یکیشون همین آزادیه من تا حدودی با آزادی موافقم در حد
کلامی نه در حد غیر اسلامی 
بالاخره نمردیم و فرهنگ اسلامی هم ترویج دادیم جای استاد اخلاق
اسلامیم خالیه ببینه چی کردم یادم باشه وبلاگمو بهش بدم 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت 19:33  توسط سپیده و الناز
|
