الناز و زیدش (قسمت دوم)
سلام به همگی
...کلی اطلاعات که بیشترشون سوخته بودند یعنی خود احسان به الناز داده بود.
احسان تو ایمیل بعدی هیچ حرفی از ایمیل الناز و اطلاعاتش به میون نیاورد . چون بیشتر از خود اینکه الناز براش ایمیل زده بود خوشحال بود و دلیل نرم شدن النازو ازش پرسید که الناز بهش گفت که فهمیده دوست دختری نداره.
از فردا دوباره نامه های عشق و عاشقی شروع شد و من الناز هر روز کارمون این بود//...یکی نبود بگه این وسط تو چکاره ای ... به قول لوتی ها خراب رفیق..//
یه روز که من دانشگاه نبودم الناز رفته بود دوباره گروه برق یه کم بیشتر اطلاعات بدست اورده بود و فهمیده بود که فیزیک 2 داره .
از فرداش کارمون این بود که میرفتیم سر کلاس فیزیک دو و قبل از این که استاد بیاد از یکی از دخترا میپرسیدیم که احسان تو کلاسشونه یا نه تا اینکه به بالاخره پیدا کردیم کلاسشو و تو کلاس نشستیم تا یه جوری ببینیمش
خوشبختانه استاد که اگه اشتباه نکنم اقای سبحانی بود حاضر غایب میکرد و بدبختانه قیافه دانشجوهای کلاساشو هم میشناخت و باز هم بدبختانه به من گیر داد که خودم یه جوری پیچوندمش.
موقع حضور غیاب که اخر کلاس انجام شد دل تو دلمون نبود که ببینیم چی شکار کردیم موقعی که اسم احسانو خوند بزرگترین ضد حالو خوردیم چون رفته بود بیرون . از اون لحظه به بعد حواسمون به در بود که کی اون دوباره میاد تو بالاخره در کلاس باز شد باورمون نمی شد یه پسره سانتال که از چهره های همیشه جلوی کافی شاپ دانشگاه بود٫ دیدیم . از اون پسرایی که الناز ازشون بدش میاد. از اونایی که تابلو بود برای روزای مختلف هفته دوست دخترای مختلفی دارند . الناز خیلی حالش گرفته شد . چون دوباره رو دست خورده بود الناز دوست نداشت به همچین پسرایی پا بده . برای همین تصمیم گرفت که فراموش کنه احسانو .
کلاس تموم شد و همه خواستن پا شن که یکی دیگه هم اومد تو کلاس //...من اصلا نفهمیدم اینا که از کلاس رفته بودند بیرون که حالا برگشتند جل الخالق...//
این یکی بر عکس قبلی قیافه ای مظلوم داشت و ساده. و اصلا بهش نمیومد که دوست دختر تو عمرش داشته بوده باشه .
یه دفه ای الناز خوشحال شد گفت" ممکنه اون باشه "منم یکی زدم تو سرش گفتم" خاک تو سرت اگه اون باشه که دیگه واقعا به کاهدون زدی"
اینو گفتم چون به نظر من اصلا تیپش به الناز نمیومد و ...
تصمیم گرفتیم هر کدوممون دنبال یکیشون بره و یه جوری کشف کنه که احسانه یا نه .من دنبال اون سانتاله رفتم ولی به محض اینکه از ساختمون کلاسا در اومد دو تا پسره منتظرش بودند و تا من اومدم به خودم بجنبم سوار پراید شدن و رفتن ...
منم به ناچار رفتم دنبال الناز که دیدم نزدیک کتابخونه الناز با پسره گرم گرفته و بعد از یک دقیقه النازیه جزوه از اون گرفت و اومد و گفت "خودش بود"
من : " خودتو معرفی نکردی که ؟ "
الناز : " نه بابا خیلی ساده و بی پیلایشه فردا صبح قراره جزوه شو پس بدم"
من : " بابا بی پیلایش "
فرداش دوباره با هم رفتیم دم ساختمون قدیم کلاسا که جزوه اقا احسانو بهش پس بده الناز .
الناز از احسان خوشش اومده بود چون تا حالا هیچ دوست دختری نداشته و تو نامه هاشم هیچوقت دروغ نمی نوشت .
اونا همین طور برای هم نامه می نوشتن و گاهی وقتا ا ما احسانو جلوی کافی شاپ می دیدیم و بدون این که احسان بفهمه دوست دخترش نزدیکشه اونو می پاییدیم .
این وسط چیزی که النازو ازار میداد این بود که احسان تو هر نامه اش پای نامه مینوشت دوستت دارم و این حساسیت زمانی بیشتر شد که می نوشت خیلی دوستت دارم.الناز به این دروغ احسانم حساس بود و مسائلو کاملن با عقلش حلاجی میکرد و هرگز احساساتی نمی شود و داشت تصمیم میگرفت یه تذکر جدی به احسان بده.
همون روزی که تصمیم گرفتیم بهش اولتیماتوم بدیم قبلش رفته بودیم کافی شاپ که احسان با چند نفر اومدند کافی شاپ و کنار ما وایستادنو خریداشونو انجام دادنو رفتن ما هم منتظر اماده شدن ساندویچ بودیم ساندویچ که اماده شد با هم رفتیم بیرون که دیدیم احسان با سه نفر دیگه نشستن و دارم صحبت می کنن الناز خیلی جا خورد که من نمی دونستم ما رفتیم روی نیمکت جایی که اونا تو دید ما باشن نشستیم الناز گفت " اون یکی رو می بینی که روش به طرف کافی شاپه"
من: " خوب ...!"
الناز: " من اونو میشناسم اسمش مسعوده فامیلامونه تو چند تا از مراسما دیدمش "
الناز جا خورده بود چون فامیلشونو تو دانشگاه دیده بود و جالب تر این بود که دوست احسان بود فامیلشون.
به هر حال ما اون روز نامه هشدار رو برای احسان نوشتیم
//... تو خیلی دروغ میگی ...من که گفتم از خالی بندی خوشم نمیاد .... من .. اگه تکرار بشه ....//
احسان هم یه جواب غیر منتظره داد ...
