از من عباسی از تو رقاصی
اول یه عرز خواهی از البرز خان عزیز به خاطر چروپت
های الناز![]()
در ضمن اصلن ناگرون نباش من حتمن داستان الناز و زید
جدیدش رو که خیلی سوژه جالبیه رو بصورت یه داستان
دنباله دار بعد از امتحانا بالا میفرستم![]()
راجع به خودم هم حتمن خواهم گفت![]()
اما مطلب امروز
امروز ميخوام روابط زير لحافي رو يه ذره از دانشگاه بيرون ببرم و
اونور توي دبيرستان دانشگاه در موردش بگم در واقع ميخوام يه
خاطره غم انگيز و دردناک از دبيرستان دانشگاه بگم که خيلي هم
جالبه![]()
دبيرستان دانشگاهياش صلوات محمدي پسند![]()
اونايي که محمد پور رو ميشناسن که هيچ اونايي هم که
نمیناسن امروز خواهن شناخت ابن محمد پور که مي گم دبير
معارف بود که مخصوص پيش دانشگاهييا بود و کلن ادم وراج و
استثنايي بودو به همه چيز شبيه بود الا دبير معارف به قول
خودش دهها ترکش تو جنگ خورده بود و بعد از جنگ هيچ
استفاده اي از امتياز رزمنده بودنش نکرده بود که هيچ تازه دولت
يا بهتر شهردار تهران خونه مسکونيشو ازش گرفته بود و هزار تا
ازاين شرو ور ها که هر جلسه به خورد ما ميداد
اين ممدپور که ميگم ادم جووني به نظر ميرسيد و بهش نميومد
که همچين خاطراتي که ميگه داشته باشه به قول لاتا ادم
(خر...)به نظر ميرسيد![]()
سرتون درد نياد يه روز که باهاش کلاس داشتيم به منظره
عجيبي برخوردم
ممد پور وارد کلاس شد با ريش سبيلي کاملن
سفيدشاخ داشتم در مياوردم از تعجب
يه دفعه اي دره کلاسو
بست و يه نگاه مرموزانه به ماها کرد و گفت "تعجب نکنيد اين
هفته رنگ نکردم که بدونين چه پيرمردي هستم "........
شروع کرد بعد به قر دادن چند تا قر کمر که من هم که ادعام
ميشد تو اين کار پيش خودم کم اوردم
قر ميداد و ميگفت:
(درسته پيرم ولي بدن و اندام جوون و ورزشکاري دارم )براي
همين ميام زاهدان که ...و شروع کرد تو اين لحظه به فحش دادن
به ملتي که حقشو خوردند:
بي پدرا ....خواهراشون زمون شاه .....مادر .........
و خلاصه اينکه کلي فحش خاهر مادر نصيب ملت کرد ![]()
به نظر من اگه رضوانيان (مدير سابق دبيرستان دانشگاه)اون روز
ميمرد به بهشت ميرفت از بس گناهاش شسته شد![]()
من اون روز خيلي ترسيدم چون اون روز تو حالت نرمالي نبود
دوباره پا شد و يه قر درست حسابي اومد![]()
بعد ديد ما همه بهت زده نيگاش ميکنميم گفت : "چيه مگه تا
حالا معلم اينجوري نديده بوديد فکر ميکنين بقيه معلما از اين کارا
بلد نيستند شما که نيستيد ببينيد وقتي معلماتون وتکا ميخورن
چه کارا ميکنن و شروع کرد به اسم بردن معلمايي که با هم وتکا
خورده بودند و بنگ کشيده بودند![]()
همين سه سال پيش بود که استاد فيزيک با حال نا مساعد سر
کلاس دخترونه اومده بود و به يه دختر بلوچي گير داده بود که
اخرش بهش گفت اگه دفعه ديگه تمرين حل نکني از سينه هات
اويزونت ميکنم يا نه اينقد سينه هاتو ميگرم
که براي بقيه
درس عبرت بشه![]()
دخترک که از اين بي حرمتي استاد خيلي ناراحت شده بود
موضوع را با خانوادش در ميان گذاشت شبش ديديم چند نفر
اومدند در مهمان سرا که با فلاني کار داريم فلاني هم که تازه
شبش فهميده بود چه غلطي کرده زير تخت قايم شده بود اونا رو
رد کرديم ولي تا صبح جلوي در نيکبخت با اسلحه کيشيک دادند
که اين يارو رو بکشنداون استاده صبحش به هر بدبختي بود فرار
کرد و خودشو به تهران رسوند و ديگه به زاهدان برنگشت
اي هوار هوار دستم بگير که دلم خونه
اين داستانو تعريف کرد و گفت حالا ميفهميد که معلما ادماي
خيلي خوبي هم نيستند ![]()
تو همين لحظه من که خيلي ترسيده بودم خواستم از کلاس برم
بيرون که گفت فعلن کسي بيرون نره که من بي توجه به حرفش
از کلاس بيرون رفتم و تا اخر کلاس ديگه بر نگشتم و ديگه هيچ
وقت سر کلاس اون نرفتم![]()
البته سوء هاضمه نه نه سوء تفاضل نه نه هر چي پيش نياد
تاوان اين کارم که ديگه سر کلاسش نرفتم رو هم دادم واون اين
بود که با نمره انضباط 10 مدرک پيشدانشگاهيمو گرفتم
جغديم به ويرانه... هزاريم به گلزار
![]()