امروز میخوام یه خاطره توپ واستون تعریف کنم تا تهش بخونین با حاله
(اول به سپیده بگم یک چند روزی آپ نکنه تا بعد)
اینو یکی از پسرا که خیلی هم با حاله (هم کلاسیم هم هست)برام تعریف
کرد که یکی از مشکلات دانشگاهمون هم هست
امیدوارم ساعت ۹شب به بعد طرفای دانشگاه سر وکله تون پیدا نشه چون
شیفت نگهبانا عوض میشه
شاید واسه شما باعث تعجب باشه که عوض
شدن شیفت نگهبانا چه بدی داره اما اونایی که تو این ساعات اطراف
دانشگاه بودن میفهمن من چی دارم میگم
حالا خاطره رو میگم
این دوست مون که اهل لات بازی و ولگردی
هم هستش بدجوری سرما خورده بود ازش پرسیدم چی شده خدا بد نده؟گفت هیچ وقت خدا بد نمیده بلکه این ما بنده هاییم که بد میدیم
...گفتم باز چه دسته گلی به آب دادی
اونم که سر بیکار گیر آورده بود سفره دلشو باز کرد
چند شب پیش که ولگردیمون طولانی شده بود ساعت ۱۰شب که همه رو
فرستادیم خونه در دانشگاه علوم با بچه ها خداحافظی کردیم
تو راه داشتم با موبایلم ور میرفتم که از پشت سر صدای پایی شنیدم
برگشتم دیدم از این سگهایی یه که تو تعویض روغنی کار میکنن
بی خیالش شدم اما ول کن نبود چند متر جلوتر که رسیدم خواستم یک
سنگ تو سر بی پدرش بزنم دیدم که حامله یه گناه داره خدا رو خوش نمیاد
اگه وقتی مامان من هم حامله بود یکی از اینا میومد پاچه مامانمو میگرفت
خوب بود بر دل سیاه شیطون لعنت
جا ایستگاه بلوار معلم که رسیدم دیگه اعصابم خورد شد
<بدبخت ترسیده
بوده>برگشتم سرش داد زدم
حامله هستی که هستی چه معنی دازه که
این وقت شب تو دنبال من راه افتادی مردم چه فکری میکنن تازه اونا که
هیچی الان گشت الگانس میاد و به جرم اینکه ما با هم ارتباط داریم مارو
میگیره با تو که کار نداره منو میگیرن من هم مجبور میشم هزار تومن به اونا
بدم تا منو ول کنن دیدم بی حیا زل زده تو چشام بر و بر داره منو نیگا میکنه

دیگه قاطی کردم هر چی به دهنم اومد بهش گفتم پدر سگ تو مگه از
خودت برادر و پدر نداری که این موقع شب دنبال من راه افتادی
تا که دید من اینقدر قاطی ام <این همون ترسه یه ها>خواست برگرده اما
نیروی عشق یه چیز دیگه است
بهش گفتم اونم فهمیده بوده تو چه جیگری هستی
گفت حالا واستا از خیابون بلوار معلم که رد شدم دیدم عینهو بچه آدم اول
دست چپو نگاه کرد اومد وسط خیابون دست راستو نیگا کرد تازه اونجا
معلوم شد همچین بی شخصیت هم نیست
گفتم حتما درون تو چیز خاصی دیده بوده
اختمالا به خاطر موبایلت
بوده والا همچین آدم خوبی گیر من و تو نمیاد بعد گفتم نکنه درد زایمان
داشته؟
گفت اگرم داشت سقط کرد
گفتم ای بدذات به سگ هم رحم نکردی؟
گفت چیه تو هم واسه خودت میبری و میدوزی
گفتم پس چی؟
گفت هیچی دیدم ول کن ما نیست من هم دل ندارم اونو سنگ بزنم کنار
خیابون روبرو دانشکده مهندسی دیدم از طرف کلاته چند تا از این جوون چخ
چخی ها با پیکاناشون کورس گذاشته بودن من هم واستادم تا خوب نزدیک
شدن یهو تو خیابون شروع کردم به دویدن این سگه هم خواست منو از
دست نده دنبالم دوید یهو رفت زیر یکی از پیکانا
گفتم همچین هم که گفتی با ادب نبوده؟
پرسید چرا؟
گفتم اگه عقلش میکشید دنبال تو راه نمی افتادکه تو نیمه راه عشق تنهاش بذاری
تازه تو نمی فهمی از تو خیابون میدوی اون که عقلش میکشید باید از رو پل عابر پیاده رد میشد
گفت اون عقلش خیلی هم میکشید خودت داری میگی پل عابر پیاده یعنی مال آدماس نه سگا
گفتم حالا شقایق خانوم چه ربطی داره به آقا گودرز این چه ربطی داشت به سرما خوردگی؟
گفت تو هیچی نوفهمی آخه از نفرین اون بود که من به همچین روزی افتادم
دیدم خیلی داره عذاب وجدان میکشه بهش گفتم حالا کاریه که شده مرگ و
زندگی دست خدایه تو خودتو ناراحت نکن
گفت من ناراحت نیستم این جور کسا که از خودشون ناموس ندارن حقشونه از این بدتر ببینن
تو دلم گفتم تو هم آدم نمیشی
ازش جدا شدم اما یه مدت تو نخ این سگا رفتم فهمیدم اینا از کادر فعال
دانشگاه هستن واینا رو برای صرفه جویی در حقوق نگهبانها استخدام
کردن طفلکیا پشت دانشگاه خودمون بهشون زمین دادن و بقیه غذاهایی که
از سلفمون اضافه میادو میدن بهشون(خود آشپزا که میفهمن چی تو
غذاهاشون میریزن نمیخورن) و شبا تو لباسای مبدل در دانشگاه پاس میدن
تازه الان فهمیدم چرا هر وقت ما میخوایم بریم تو دانشگاه از ما کارت میخوان
اما از سگا کارت هم نمیخوام نگو که اینا با هم همکارن و از قواعدی که
سپیده گفته بود(گریه زیر پتو) استفاده میکنن
به هر حال از ما گفتن شبا تو دانشگاه خیلی پرسه نزنین ممکنه شما مثل
دوست من خر شانس نباشین و گیر آدم بدی بیفتین