تبليغاتX
روابط زیر لحافی در دانشگاه زاهدان

روابط زیر لحافی در دانشگاه زاهدان

الناز و bf ِش (قسمت سوم)

سلام به همگی// به دلیل درخواست عزیزان و الناز اسم داستان رو عوض کردم//

...

احسان هم یه جواب غیر منتظره داد :

//... من هیچ دروغی به تو نگفتم .... من نمی دونم منظورت چیه .... من فقط گفتم دوستت دارم .... که اونم راست گفتم .. تو فکر کردی مثل تو بیکار نشستم .... من اگه گفتم دوستت دارم الکی نگفتم گفتم چون تو رو دیدم و تا حالا چندین بار اودم جلو کلاست و من قیافه تو رو دیدمو خیلی ازت خوشم اومده و .....خیلی دستت دارم ...//

................................................................

با این نامه که احسان نوشته بود خیلی ما رو خندوند و خیلی هم حال الناز از این همه خالی بندی گرفته شد.

براش یه نامه احسان ضایع کنی نوشت:

//... بازم دروغ ... چرا دروغ می گی ....من که میدونم تو منو نمیشناسی ... من تو رو دیدم .. چندین بار از کنارت رد شدم و تو بی توجه بودی تابلوا ِ که منو نمیشناسی .... من تو رو دیدم اخرین باری که دیدم همین امروز جلوی کافی شاپ نشسته بودی با چهار نفر ....تو اگه منو دیدی بگو کی کلاس دارم و کجا منو دیدی .... دیدی دروغ میگی .... اخه احتیاجی به دروغ گفتن نیست ....//

کاشکی قیافه احسانو میدیدم وقتی اون نامه رو می خوند  معلوم بود خیلی پیش خودش ضایع شده بود.

//.... حق با تو اَِ .... من دیگه قول میدم صادق باشم ..... من دیگه دروغ نمی گم .... ... //

 الناز هم قولشو قبول کرد و اولین سوالی که از اون پرسید این بود که ایا اون چند نفری که باهاشون نشسته بود رفیقاش بودند یا نه و بهش گفت که بهش نمیاد همچین رفقایی داشته باشه.

احسان در جوابش:

//....نه اونا رفیقام نبودند ...جز یکی شون ...//

الناز از این میترسید که  فامیلشون مسعود دوست احسان باشه و دعا میکرد که اون یه نفر مسعود نباشه برای همین از احسان پرسید که کدوم یکی رفیقش بوده که احسان نشونی های همون مسعود رو داد.

النازوقتی فهمید اون مسعودِ دوست جون جونی احسانه فهمید که مسعود دیر یا زود از این رابطه با خبر میشه از طرفی الناز هنوز مطمئن نبود که این مسعود همونی باشه فکر میکرد .

برای همین انتنای قویشو بکار انداخت تا ببینه از تو فامیلشون کی تو نیکبخت درس می خونه و فکر می کنم بعد از دو سه روز جد اباد مسعودو شناسایی کرد . از جزئیاتش چیزی به من نگفت که چطوری اطلاعات بدست اورد ولی نسبت فامیلیش با مسعود این بود :

زن عموی مسعود دختر عموی مامان الناز بود .

و خوشبختانه الناز اینا با اونا هیچ رفت وامدی نداشتند النازم این مطلبو زود به احسان نوشت تا امارگیری فوق العادشو به رخ احسان بکشه.

الناز و احسان چند روزی با هم نامه هایی رد و بدل کردند من اون روزا اصلا حوصله نداشتم ماجرا رو دنبال کنم و هیچوقت نفهمیدم اونا تو اون چند روز چی به هم گفتند.

بعدشم الناز سه روزه با خونوادش مسافرت چابهار رفتند .

وقتی برگشتند دو نامه از احسان رسیده بود که الناز به اونا جواب داد .

همون موقع من و الناز تصمیم گرفتیم وبلاگ نیکبخت رو با هم باز کنیم و اولین کاراشو من انجام دادم ولی مطلبش مال الناز بود.

من از اون موقع سرگرمیم این بود که به وبلاگ برسم .

چند روز بعدش که احسان هنوزنامه نداده بود  الناز خیلی دیپرس بود .الناز دختری نیست که به خاطر ایمیل نزدن احسان دیپرس بشه . و از یک بدبیاری صحبت میکرد . وقتی ماجرا رو ازش پرسیدم گفت : "مادر مسعود اومده بود خونمون"

ما جرا رو تا اخرش خوندم.

درست حدس زده بودم به خواستگاری الناز رفته بود و اونو برای مسعود خواستگاری کرده  بود.

دیگه الناز به هم ریخته بود چون خواستگاری با موقعیت مسعود خواستگاری بود که الناز و خونوادش منتظرش بودند .  یه فرد تحصیل کرده!! .

ولی مشکل کار اینجا بود که مسعود دوست تنها دوست پسر الناز بود و ممکن بود که از همه چیز خبر داشته باشه . و ممکن بود  این مطلب باعث بشه که مسعود دیگه اونو نخواد(الناز از مسعود بدش نمیومد و از قرار معلوم مادر النازم موافق بود ).

ولی من بعدش به الناز دلداری دادم و بهش گفتم که اگه مسعود خبر داشت به خواستگاری نمیومد پس بهتره رابطه شو با احسان  بچسبه  و  مخ اونو بزنه که هیچی به مسعود نگه .

ظاهرنم که موفق بود و احسان می گفت که مسعود هیچی از این موضوع نمیدونه .

 

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 8:6  توسط سپیده و الناز  | 

قابل توجه پشت کنکوری ها!!!!

اول از همه باخت تیم سپیده اینتر میلان رو تسلیت و برد بایرن مونیخ

و یوونتوسو (خداییش گل دل پیرو رو حال کردی)تبریک میگم

حالا کارایی و علت مرگ بر و بچ فارغ التحصیل در راستای شفاف سازی و هدفمند

سازی اندیشه های نابارور(پشت کنکوری ها):

مهندسی برق

       کارایی تعویض لامپ سوخته

       علت مرگ برق گرفتگی سر تیر چراغ برق

مهندسی IT(بیسواد آی تیه ایت نخونش)

       کارایی چت کردن

       علت مرگ ویروس گرفتگی یا کرم زدگی

مهندسی مکانیک جامدات

       کارایی تعمیر موتور ماشین خارجی

       علت مرگ برخورد اچار فرانسه در سر توی چاله سرویس

مهندسی مکانیک سیالات

       کارایی تعویض روغن

       علت مرگ نوشیدن روغن به جای چای

مهندسی عمران

       کارایی پرتاب آجر به بالای پشت بام

       علت مرگ برخورد نیمه آجر باز پس فرستاده توسط اوستا

مهندسی شیمی

       کارایی ساخت واجبی

       علت مرگ حل شدن در اسید

مهندسی مواد

       کارایی مصرف مواد مخدر

       علت مرگ تزریق زیاد در زیر پل

طراحی(گرافیک)

       کارایی رنگ کردن جدول خیابون

       علت مرگ ترکیدن آپاندیسیت

صنایع دستی

       کارایی بافتن قالی برای جهاز مادرشون

       علت مرگ افتادن دار قالی روی سر

هر کس هم که شکایتی داره شکایت وارد نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 20:42  توسط سپیده و الناز  | 

الناز و زیدش (قسمت دوم)

سلام به همگی 

 

...کلی اطلاعات که بیشترشون سوخته بودند یعنی خود احسان به الناز داده بود.

احسان تو ایمیل بعدی هیچ حرفی از ایمیل الناز و اطلاعاتش به میون نیاورد . چون بیشتر از خود اینکه الناز براش ایمیل زده بود خوشحال بود و دلیل نرم شدن النازو ازش پرسید که الناز بهش گفت که فهمیده دوست دختری نداره.

از فردا دوباره نامه های عشق و عاشقی شروع شد و من الناز هر روز کارمون این بود//...یکی نبود بگه این وسط تو چکاره ای ...  به قول لوتی ها خراب رفیق..//

یه روز که من دانشگاه نبودم الناز رفته بود دوباره گروه برق یه کم بیشتر اطلاعات بدست اورده بود و فهمیده بود که فیزیک 2 داره .

از فرداش کارمون این بود که میرفتیم سر کلاس فیزیک دو و قبل از این که استاد بیاد از یکی از دخترا میپرسیدیم که احسان تو کلاسشونه یا نه تا اینکه به بالاخره پیدا کردیم کلاسشو و تو کلاس نشستیم تا یه جوری ببینیمش

خوشبختانه استاد که اگه اشتباه نکنم اقای سبحانی بود حاضر غایب میکرد و بدبختانه قیافه دانشجوهای  کلاساشو هم میشناخت و باز هم بدبختانه به من گیر داد که خودم یه جوری پیچوندمش.

موقع حضور غیاب که اخر کلاس انجام شد دل تو دلمون نبود که ببینیم چی شکار کردیم موقعی که اسم احسانو خوند بزرگترین ضد حالو خوردیم چون رفته بود بیرون . از اون لحظه به بعد حواسمون به در بود که کی اون دوباره میاد تو بالاخره در کلاس باز شد باورمون نمی شد یه پسره سانتال که از چهره های همیشه جلوی کافی شاپ دانشگاه بود٫ دیدیم . از اون پسرایی که الناز ازشون بدش میاد. از اونایی که تابلو بود برای روزای مختلف هفته دوست دخترای مختلفی دارند . الناز خیلی حالش گرفته شد . چون دوباره رو دست خورده بود الناز دوست نداشت به همچین پسرایی پا بده . برای همین تصمیم گرفت که فراموش کنه احسانو .

کلاس تموم شد و همه خواستن پا شن که یکی دیگه هم اومد تو کلاس //...من اصلا نفهمیدم اینا که از کلاس رفته بودند بیرون که حالا برگشتند جل الخالق...//

این یکی بر عکس قبلی قیافه ای مظلوم داشت و ساده. و اصلا بهش نمیومد که دوست دختر تو عمرش داشته بوده باشه .

یه دفه ای الناز خوشحال شد گفت" ممکنه اون باشه "منم یکی زدم تو سرش گفتم" خاک تو سرت اگه اون باشه که دیگه واقعا به کاهدون زدی"

اینو گفتم چون به نظر من اصلا تیپش به الناز نمیومد و ...

تصمیم گرفتیم  هر کدوممون دنبال یکیشون بره و یه جوری کشف کنه که احسانه یا نه .من دنبال اون سانتاله رفتم ولی به محض اینکه از ساختمون کلاسا در اومد دو تا پسره منتظرش بودند و تا من اومدم به خودم بجنبم سوار پراید شدن و رفتن ...

 

منم به ناچار رفتم دنبال الناز که دیدم نزدیک کتابخونه الناز با پسره  گرم گرفته و بعد از یک دقیقه النازیه جزوه از اون گرفت و اومد و گفت "خودش بود"

من : " خودتو معرفی نکردی که ؟ "

الناز : " نه بابا خیلی ساده و بی پیلایشه فردا صبح قراره جزوه شو پس بدم"

من : " بابا بی پیلایش "

فرداش دوباره با هم رفتیم دم ساختمون قدیم کلاسا که جزوه اقا احسانو بهش پس بده الناز .

الناز از احسان خوشش اومده بود چون تا حالا هیچ دوست دختری نداشته و تو نامه هاشم هیچوقت دروغ نمی نوشت .

اونا همین طور برای هم نامه می نوشتن و گاهی وقتا ا ما احسانو جلوی کافی شاپ می دیدیم و بدون این که احسان بفهمه دوست دخترش نزدیکشه اونو می پاییدیم .

این وسط چیزی  که النازو ازار میداد این بود که احسان تو هر نامه اش پای نامه مینوشت دوستت دارم و این حساسیت زمانی بیشتر شد که می نوشت خیلی دوستت دارم.الناز به این دروغ احسانم حساس بود و مسائلو کاملن با عقلش حلاجی میکرد و هرگز احساساتی نمی شود و داشت تصمیم میگرفت یه تذکر جدی به احسان بده.

همون روزی که تصمیم گرفتیم بهش اولتیماتوم بدیم قبلش رفته بودیم کافی شاپ که احسان با چند نفر اومدند کافی شاپ و کنار ما وایستادنو خریداشونو انجام دادنو رفتن ما هم منتظر اماده شدن ساندویچ بودیم ساندویچ که اماده شد با هم رفتیم بیرون که دیدیم احسان با سه نفر دیگه نشستن و دارم صحبت می کنن الناز خیلی جا خورد که من نمی دونستم ما رفتیم روی نیمکت جایی که اونا تو دید ما باشن نشستیم الناز گفت " اون یکی رو می بینی که روش به طرف کافی شاپه"

من: " خوب ...!"

الناز: " من اونو میشناسم اسمش مسعوده فامیلامونه تو چند تا از مراسما دیدمش "

الناز جا خورده بود چون فامیلشونو تو دانشگاه دیده بود و جالب تر این بود که دوست احسان بود فامیلشون.

به هر حال ما اون روز نامه هشدار رو برای احسان نوشتیم

 

//... تو خیلی دروغ میگی ...من که گفتم از خالی بندی خوشم نمیاد .... من .. اگه تکرار بشه ....//

احسان هم یه جواب غیر منتظره داد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 12:30  توسط سپیده و الناز  | 

الناز و زیدش(قسمت اول)

سلام به همگی

 

همونطور که قول داده بودم بعد از امتحانا از روابط زیر لحافی خودمون بگم برای همین چون این روزا داغ ترین موضوع مال الناز و زیدشه گفتم اول از اون شروع کنم.

من و الناز قبلا با هم کار نمی کردیم و فقط  با هم دوست بودیم و دو وبلاگ متفاوت داشتیم که فقط خودمون وبلاگای همو می خوندیم.

اپ میکردیم و میخوندیم .....

تا اینکه یه روز یه اقایی به اسم احسان به وبلاگ الناز نظر داده بود و الناز از اینکه یکی وبلاگشو خونده بود خیلی ذوق زده شده بود.

ما همین طور هر دو سه روز اپ میکردیم و و اون اقا احسان نظر میداد.خیلی هم خواننده پر و پا قرصی بودو اکثرا پیش میومد که دو دقیقه بعد از اپ کردن الناز بهش نظر می داد . برای الناز این خیلی  جالب بود و نمیخواست خواننده پر و پا قرصی مثل اونو از دست بده .

اقا احسان وبلاگ نداشت و ای دی شو برا الناز گذاشته بود و الناز هم به کمک من یک نامه تشکر امیز برای تشکر به احسان نوشت.

من که میدونستم این ماجرا به اینجا ختم نمی شد .

فردا صدای سازی که زده بودیم در اومد و احسان جواب نامه رو داد .

//... ها تو خیلی قلمت خوبه ..... من دوست دارم بیشتر بنویسی ...... چرا دیر اپ میکنی...........//

النازم نامردی نکرد و بهش جواب داد:

//....خوشحالم که وبلاگ من نظرتو نو گرفته.....نظرلطف شماست.......................//

از فرداش نامه نگاری اینترنتی شروع شداحسانم هی هندونه زیر بقل ...

//...تو اخرشی....تو وبلاگ داری...اینترنت سرت میشه......ته کامپیوتری......ای اطلاعات ..... و.. و.. و.....//

النازم کم نماورد دوست داشتاحسانو بیشتر سر کار بذاره

//..... تو هم خوبی.... خوبی از خودته .....//

و کلی شکست نفسی از این قبیل..

بذارید یه کم راجع به الناز بگم:

 میدونید... الناز خیلی دختر حساسیه و بیش از حد حسوده و این اخلاقش باعث شده که تا حالا یه دوست پسر درست حسابی و جدی نتونسته داشته باشه٫ تا حالا با خیلیا در شرف دوست شدن بوده ولی تو همون وهله اول از پسره بدش اومده و رفته دنبال یه عشق دیگه...

الناز خیلی دختر مغروریه بیش از حد نرمال

 وضع مالی پدرشم عالیه و این باعث شده که باتوجه به زیبایی که داره تا حالا خواستگارای زیادی داشته باشه که همه رو بدون فکر کردن رد کرده.

خدانکنه بهش دروغ بگی الل خصوص که پسر باشی در این صورت اگه بفهمه دروغ گفتی بلیطت سوخته

بیشتر پسرا رو هم به همین خاطر محل نمیذاره..

دوست داره خودش تنها دوست دختر اون پسر مورد نظر باشه و اون پسر هیچ وقت بهش دروغ نگه در غیر این صورت خیلی راحت قید اون پسرو میزنه.

برای همین از بین این همه پسرای جور با جور تو مهندسی که نقد بودند با احسان نامه نگاری میکرد که نه دیده بودش و نه می شناختش...

یه روز از احسان خواست بهش خودشو بیشتر معرفی کنه و از رشته ش بگه و این حرفا

//... من احسان....رشته برق .... شماره دانشجویی ...تو هم یه ذره از خودت بگو..............//

تو ادامه نامه هم گفته بود که سرش شلوغه ونمی تونه چند روزی بهش جواب بده که همین براش بلایی شد

 وبه خاطر همین باهاش قهر کرده بود و نامه زیرو براش نوشته بود:

//.. من میدونستم سرت شلوغه ....من دیدم جلو گروه برق هر دختری با یه پسریه ...من میدونستم ......//

و یه مدت دیگه به نامه های احسان جواب نمی داد و هر چی احسان می نوشت "گه خوردم غلط کردم منظورم این بوده که درس دارم " این قبول نمی کرد که نمی کرد.

الناز که دید پسره دست بردار نیست تصمیم گرفت ته توی قضیه رو در بیاره.

 من اون با هم رفتیم گروه برق من بیرون نشستم و الناز رفت تو دفتر و بعد از چند دقیقه با کوله باری از اطلاعات و امار برگشت.

بعد از دو سه بار رفتن به گروه برق و امار گیری فهمید که احسان با هیچ دختری رابطه نداره تو دانشگاه و این موضوع باعث شد رام بشه.

تصمیم گرفت یه نامه پر بار واسه احسان بنویسه

الناز می خواست در واقع یه جوری سورپریز کنه احسانو با دادن اطلاعات راجع به اون به خودش.

منم که بیکار...

//....ما دیگه کارمون این شده بودکه به احسان میل بزنیم و وبلاگامونو ول کرده بودیم.....//

با هم با هیجان فراوان رفتیم که یک نامه غیر منتظره واسه احسان بنویسیم.

منتها قبلش اون یه نامه نوشته بود که روی ما کم شد و خیلی غیر منتظره بود:

//.... سلام الناز خانوم فلانی.....دانشجوی رشته فلان.....دختر فلانی......//

بله کلی اطلاعات رو کرده بود که حد اقل شصت درصدش درست بود النازم زورش اومد و سعی کرد بیشتر اطلاعات احسانو غلط جلوه بده.

یه نامه نوشت براش که از همون نامه احسان عکس گرفته بود واونو طوری با فتو شاپ درست کرده بود که جلوی هر خط نامه جواب احسانو داده بود و جلوی اطلاعات هم نوشته بود که مثلن دروغه یا راسته.

اخرشم نوشته بود که حالا اطلاعات منو راجع به خودت بخون:

// .. . اقای احسان فلانی...... فرزند فلان ......

....شماره دانشجویی فلان.....//

و کلی اطلاعات که بیشترشون سوخته بودند یعنی خود احسان به الناز داده بود  ....

 

 امیدوارم مشتاق باشید که بقیه اش رو بخونید

 دعا کنید الناز و زیدش یرمو زیر اب نکنن چون بدون مشورت باهاشون اینو فرستادم بالا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 17:36  توسط سپیده و الناز  | 

اخبار دانشگاه

*اول از همه به خاطر مریضی بیش از حد در امتحانات و بعد از آن نمی تونستم آپ

کنم از همه بر وبچ عذر خواهی می کنم

 

حالا اخبار دانشگاه خودمون

     *کارشناسان توصیه میکنند برای ورود به ساختمون علوم از زنجیر کفش استفاده

 کنید <به دلیل اشکهای فراوان دانشجویان افتاده سطح آنجا کاملا لغزنده است>

     *استادان به طرز شگفت انگیزی پس از اعلام نمرات ناپدید شده اند گروه القاعده

مسئولیت این کار را بر عهده گرفته است.

     *به دلیل خلوتی بیش از حد ساختمون کلاسهای مهندسی توصیه میشود

خانمها به هیچ وجه وارد این مکان نشوند و آقایون هم قبل از ورود یا الله بگن

   *بعد از امتحانات سپیده به حالت توهم فرو رفته همه با هم از اینجا براش آرزوی

سلامتی میکنیم

    *برای بازگشت البرز هم دعا میکنیم 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 9:39  توسط سپیده و الناز  | 

راه زیر زمینی

سلام به همگي

امروز يه موضوع جالبو متوجه شدم و اونم اينه که

 دانشگاه يه راه زير زميني داره جون شما راست

ميگم خيلي مهمه اين براي همين گفتم شما رو

هم خبر بدم تا بدونيد که چه دانشگاه مجهزي داريم

 البته اين موضوع که ميگم مال دانشکده مهندسي

نيکبخت نيست يعني دانشکده مهندسي هنوز اونقد

 پيشرفته نشده و منظورم به دانشکده علومه اره

تعجب نداره...خوب خنده هم نداره من امروز تازه

فهميدم که دانشکده علوم از راههاي زير زميني

 برخورداره که يک سرشون به دفتر کار استاداس

 و سر ديگشون معلوم نيست کجا باشه تازه اينم

 فهميدم که وقتي استادا بعد از امتحانا تا ترم بعد

 غيبشون ميزنه کجا ميرن

نگو از اين راه زير زميني تردد ميکنن

من بدبختو بگو که  يک هفته دنبال استاد

 رياضي و فيزيک بودم و نديدمشون

راستي هر کي ميدونه ورودي سوراخ استادا

//منظورم سوراخ موشي که ازش ميرن

 و ميان فکر بد نکنيد یه وقت//

بهم بگه تا بلکه بتونم قبل از ترم بعد گيرشون بيارم

اي خدا فصل پاچه خاري داره تموم ميشه من هنوز هيچ کاري نکردم

 

فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 1:29  توسط سپیده و الناز  |