تبليغاتX
روابط زیر لحافی در دانشگاه زاهدان

روابط زیر لحافی در دانشگاه زاهدان

تالار فردوسی

سلام به همگی

فکر کنم همه ی زاهدانیها این ساختمونو دیده باشن

تالار فردوسی

 

 

یه روز رییس دانشگاه سیستان و بلوچستان پی برد که دانشگاه

یک سالن همایش بزرگ کم داره//اخه اون موقع همایش ها تو امفی تیاتر

مهندسی یا ادبیات انجام میشد //

این بود که به فکر افتاد ولی به هر دری زد نتونست بودجه ای برای

 ساخت این تالار بگیره و خسته و ناامید از همه جا برگشت به خونش

شب وقتی خوابیده بود یک صداش کرد : "منم نفس خبیثت"

چی می خوایی؟

یه راه حل دارم که بودجه بگیری 

چی؟

یه شرط داره

چه شرطی؟

نصفشو بودجه رو به جیب بزنی

حالا تو بگو//با کمال میل!!!//

 درخواست بده دانشکده هنر بسازی بعد با بودجه تالار بساز

در این لحظه چشمای رییس برق زد و از فردا دنبال کارشو گرفت و به

هر ترتیبی بود مجوز ساخت دانشکده هنر را گرفت و بعدش هم بودجه

ساختشو گرفت و به جای دانشکده هنر تالار فردوسی را شروع به

 ساختن کرد

که البته قبل از اینکه خود تالار فردوسی ساخته بشه قبلش

ساختمون جنبیش ساخته شد که الان اون ساختمون جنبی که

عکسشو این زیر میبینید به عنوان دانشکده هنر استفاده میشه

 

بله این بود داستان ساختمانی که من از موقعی که دبستانی بودم نیمه ساخت بود و

حالا که دانشگاه اومدم تازه به بهره برداری رسیده

حالا همین جا جولوی همه از دوست پسر الناز عذر می خوام امید وارم به دل چیزی نگرفته باشی

همش شوخی بود

 

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 15:58  توسط سپیده و الناز  | 

دو رویی

سلام به همگی

امروز امتحان اولمون رو دادیم ولی خودمونیم عجب خر خونیه این الناز!

//و البته پاچه خوار //برداشته کلی از خودش تحقیق در وکرده واسه خاطر

 چندرغاز نمره //به قول البرز خدایا توبا!!!//الانم که نشسته اونور به زیدش

 میل میزنه

اوه  ... اوه ...اومدش

....

اومدی

بیا اپ کن الناز جون

نه خواهش میکنم شما بفرماین کوچکتری گفتن بزرگتری گفتن

نه این حرفا چیه عزیزم من و شما که فقط چند روز اختلاف سنی داریم

اصلا امکان نداره شما باید اپ کنی

اصلا راه نداره جون عزیزت خودت باید تایپ کنی

اخه الناز جون دفه ی قبلمو من اپ کردم دیگه نوبت توا من جسارت نمیکنم

اصلا این وبلاگ متعلق خودتونه من چه کاره بیدم

اطلا ای م حرفو نگ. که من ناترخت میسم

هول نکن عزیزم من که همینجا هستم البرز هم که الان تو رو نمیبینه

 حالا از اول مثل بچه آدم بگو چی گفتی؟<به گمونم یه خبراییه>

راست میگی ... میخواستم بگم اصلن این حرفو نگو که من ناراحت میشم

نه  خداییش تعارف نمیکنم  من که با تو تعارف ندارم

تو اپ کن سپی جون<البته با اجازه البرز" سپی جون">

بابا من کار دارم باید برم اپ کن دیگه شورشو دراوردی

چی شده اسم البرزو آوردم قاطی کردی

هیچم این طور نیست//البرز جون شما به دل نگیر//دختره ی ایکبیری با اون زیدش

سوزت میاد ترشیده

به من میگی ترشیده بی .........

...................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1384ساعت 17:20  توسط سپیده و الناز  | 

خبرهای داغ در دانشگاه ازاد

سلام به همگی

اینم شیرینی برنده شدنم تو مسابقه البرز

////

مطلب امروز چند تا خبر داغ در مورد دانشگاه ازاده

همه ميدونيد که يه تيکه بيابون اخر خيابون دانشگه هستش که به عنوان دانشگاه
 
ازاد می شناسیمش
 
 
(//حالا زیاد وارد جزییات نمیشم و نقد و بررسی دانشگاه ازاد توبی این پست نمیگنجه)
 
 
و اما خبر ها
 
 
خبر های داق              در وبلاگ ما
 
 
//این با شبچراغ خیلی فرق فوکوله چون توی اون خبرهای داغ هستش نه
 
داق   ..........    شد؟!!!!   //
 
می گویند توی ضلع شرقی دانشگاه ازاد(//بیابان بزرگ نمیدونم//)  تخم های (//تخم
 
مرغ های //)یک جانور ناشناخته پیدا شده که محققان پس از تحقیق و برسی کشف
 
کردند که تخم جن بوده
 
...
 
فرو رفتن سوزن به اونجای رییس دالنشگاه باعث شد تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی
 
باشد لطفا به معاونش مراجعه کنید
 
....
 
عصر دیروز در مقابل ورودی اصلی دانشگاه اتفاق افتاد نماینده امور اهل سنت در
 
ایران این حادثه را تبریک گفت
 
...
 
بسیاری از دانشجوها به سلف رفتند 
 
...
 
 در یکی از کلاس ها اتفاقی افتاد که نمی دونیم چی بود (شاید هم نیفتاده باشه
 
 ...
 
رییس اداره مالی دانشگاه دیروز سرفه کرد به گزارش خبر چین این سرفه دقیقا
 
ساعت 4:43 عصر اتفاق افتاد که از امار تلفات و خسارتهای احتمالی گزارشی در
 
دست نداریم
 
 ...
 
از دسترس اطفال ازاد شد
 
...
 
کتاب فروشی دانشگاه ازاد شاید روز نه شنبه باز باشه حتمن به احتمال زیاد
 
...
 
تیم واترپلو دانشگاه به مسابقات انتفاضه جام ابو عمو اوو راه یافت
 
....
 
استاد فیزیک با کلاس های درس خدافظی کرد تا ترم بعد
 
...
با عفو جدید رهبری به مناسبت عید قربان بسیاری از دانشگاهها ازاد خواهند شد
 
...
 
امار نشان میدهد دختران دانشگاه ازاداز کلمه زید بدشون میاد و بیشتر دوست دارند
 
کلمه نامزد را بکار برند
 
...
 
گوسفند البرز گم شد
 
...
 
این بود خبر های داغ در مورد دانشگاه ازاد
 
 
توجه شما رو به قسمت کامنت ها جلب میکنم
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 12:23  توسط سپیده و الناز  | 

مشکل مشکله

امروز میخوام یه خاطره توپ واستون تعریف کنم  تا تهش بخونین با حاله

(اول به سپیده بگم یک چند روزی آپ نکنه تا بعد)

اینو یکی از پسرا که خیلی هم با حاله (هم کلاسیم هم هست)برام تعریف

کرد که یکی از مشکلات دانشگاهمون هم هست

امیدوارم ساعت ۹شب به بعد طرفای دانشگاه سر وکله تون پیدا نشه چون

 شیفت نگهبانا عوض میشه شاید واسه شما باعث تعجب باشه که عوض

شدن شیفت نگهبانا چه بدی داره اما اونایی که تو این ساعات اطراف

دانشگاه بودن میفهمن من چی دارم میگم

حالا خاطره رو میگم

این دوست مون که اهل لات بازی و ولگردی هم هستش  بدجوری سرما خورده بود ازش پرسیدم چی شده خدا بد نده؟گفت هیچ وقت خدا بد نمیده بلکه این ما بنده هاییم که بد میدیم...گفتم باز چه دسته گلی به آب دادی

اونم که سر بیکار گیر آورده بود سفره دلشو باز کرد

 چند شب پیش که ولگردیمون طولانی شده بود ساعت ۱۰شب که همه رو

 فرستادیم خونه در دانشگاه علوم با بچه ها خداحافظی کردیم

تو راه داشتم با موبایلم ور میرفتم که از پشت سر صدای پایی شنیدم

 برگشتم دیدم از این سگهایی یه که تو تعویض روغنی کار میکنن

بی خیالش شدم اما ول کن نبود چند متر جلوتر که رسیدم خواستم یک

 سنگ تو سر بی پدرش بزنم دیدم که حامله یه گناه داره خدا رو خوش نمیاد

 اگه وقتی مامان من هم حامله بود یکی از اینا میومد پاچه مامانمو میگرفت

خوب بود بر دل سیاه شیطون لعنت

جا ایستگاه بلوار معلم که رسیدم دیگه اعصابم خورد شد <بدبخت ترسیده

بوده>برگشتم سرش داد زدم حامله هستی که هستی چه معنی دازه که

این وقت شب تو دنبال من راه افتادی مردم چه فکری میکنن تازه اونا که

هیچی الان گشت الگانس میاد و به جرم اینکه ما با هم ارتباط داریم مارو

میگیره با تو که کار نداره منو میگیرن من هم مجبور میشم هزار تومن به اونا

بدم تا منو ول کنن دیدم بی حیا زل زده تو چشام بر و بر داره منو نیگا میکنه

دیگه قاطی کردم هر چی به دهنم اومد بهش گفتم پدر سگ تو مگه از

خودت برادر و پدر نداری که این موقع شب دنبال من راه افتادی

تا که دید من اینقدر قاطی ام <این همون ترسه یه ها>خواست برگرده اما

نیروی عشق یه چیز دیگه است

 بهش گفتم اونم فهمیده بوده تو چه جیگری هستی  

گفت حالا واستا از خیابون بلوار معلم که رد شدم دیدم عینهو بچه آدم اول

دست چپو نگاه کرد اومد وسط خیابون  دست راستو نیگا کرد تازه اونجا

معلوم شد همچین بی شخصیت هم نیست

گفتم حتما درون تو چیز خاصی دیده بوده اختمالا به خاطر موبایلت

بوده والا همچین آدم خوبی گیر من و تو نمیاد بعد گفتم نکنه درد زایمان

داشته؟

گفت اگرم داشت سقط کرد

گفتم ای بدذات به سگ هم رحم نکردی؟

گفت چیه تو هم واسه خودت میبری و میدوزی

گفتم پس چی؟

گفت هیچی دیدم ول کن ما نیست من هم دل ندارم اونو سنگ بزنم کنار

خیابون روبرو دانشکده مهندسی دیدم از طرف کلاته چند تا از این جوون چخ

چخی ها با پیکاناشون کورس گذاشته بودن من هم واستادم تا خوب نزدیک

شدن یهو تو خیابون شروع کردم به دویدن این سگه هم خواست منو از

دست نده دنبالم دوید یهو رفت زیر یکی از پیکانا

گفتم همچین هم که گفتی با ادب نبوده؟

پرسید چرا؟

گفتم اگه عقلش میکشید دنبال تو راه نمی افتادکه تو نیمه راه عشق تنهاش بذاری

تازه تو نمی فهمی از تو خیابون میدوی اون که عقلش میکشید باید از رو پل عابر پیاده رد میشد

گفت اون عقلش خیلی هم میکشید خودت داری میگی پل عابر پیاده یعنی مال آدماس نه سگا

گفتم حالا شقایق خانوم چه ربطی داره به آقا گودرز این چه ربطی داشت به سرما خوردگی؟

گفت تو هیچی نوفهمی آخه از نفرین اون بود که من به همچین روزی افتادم

دیدم خیلی داره عذاب وجدان میکشه بهش گفتم حالا کاریه که شده مرگ و

زندگی دست خدایه تو خودتو ناراحت نکن

گفت من ناراحت نیستم این جور کسا که از خودشون ناموس ندارن حقشونه از این بدتر ببینن

تو دلم گفتم تو هم آدم نمیشی

ازش جدا شدم اما یه مدت تو نخ این سگا رفتم فهمیدم اینا از کادر فعال

دانشگاه هستن واینا رو برای صرفه جویی در حقوق نگهبانها استخدام

کردن طفلکیا پشت دانشگاه خودمون بهشون زمین دادن و بقیه غذاهایی که

از سلفمون اضافه میادو میدن بهشون(خود آشپزا که میفهمن چی تو

غذاهاشون میریزن نمیخورن) و شبا تو لباسای مبدل در دانشگاه پاس میدن

تازه الان فهمیدم چرا هر وقت ما میخوایم بریم تو دانشگاه از ما کارت میخوان

اما از سگا کارت هم نمیخوام نگو که اینا با هم همکارن و از قواعدی که

سپیده گفته بود(گریه زیر پتو) استفاده میکنن

به هر حال از ما گفتن شبا تو دانشگاه خیلی پرسه نزنین ممکنه شما مثل

دوست من خر شانس نباشین و گیر آدم بدی بیفتین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 18:6  توسط سپیده و الناز  | 

از من عباسی از تو رقاصی

سلام به همگی

 

اول یه عرز خواهی از البرز خان عزیز به خاطر چروپت

های الناز

 

در ضمن اصلن ناگرون نباش من حتمن داستان الناز و زید

جدیدش رو که خیلی سوژه جالبیه رو بصورت یه داستان

دنباله دار بعد از امتحانا بالا میفرستم

 

راجع به خودم هم حتمن خواهم گفت

 

اما مطلب امروز

 

امروز ميخوام روابط زير لحافي رو يه ذره از دانشگاه بيرون ببرم و

اونور توي دبيرستان دانشگاه در موردش بگم در واقع ميخوام يه

خاطره غم انگيز و دردناک از دبيرستان دانشگاه بگم که خيلي هم

جالبه

        

           دبيرستان دانشگاهياش صلوات محمدي پسند

 

اونايي که محمد پور رو ميشناسن که هيچ اونايي هم که

نمیناسن امروز خواهن شناخت ابن محمد پور که مي گم دبير

معارف بود که مخصوص پيش دانشگاهييا بود و کلن ادم وراج و

استثنايي بودو به همه چيز شبيه بود الا دبير معارف به  قول

خودش دهها ترکش تو جنگ خورده بود و بعد از جنگ هيچ

استفاده اي از امتياز رزمنده بودنش نکرده بود که هيچ تازه دولت

يا بهتر شهردار تهران خونه مسکونيشو ازش گرفته بود و هزار تا

ازاين شرو ور ها که هر جلسه به خورد ما ميداد

اين ممدپور که ميگم ادم جووني به نظر ميرسيد و بهش نميومد

که همچين خاطراتي که ميگه داشته باشه به قول لاتا ادم 

(خر...)به نظر ميرسيد

سرتون درد نياد يه روز که باهاش کلاس داشتيم به منظره

عجيبي برخوردمممد پور وارد کلاس شد با ريش سبيلي کاملن

سفيدشاخ داشتم در مياوردم از تعجب يه دفعه اي دره کلاسو

بست و يه نگاه مرموزانه به ماها کرد و گفت "تعجب نکنيد اين

هفته رنگ نکردم که بدونين چه پيرمردي هستم "........

شروع کرد بعد به قر دادن چند تا قر کمر که من هم که ادعام

ميشد تو اين کار پيش خودم کم اوردمقر ميداد و ميگفت:

(درسته پيرم ولي بدن و اندام جوون و ورزشکاري دارم )براي

همين ميام زاهدان که ...و شروع کرد تو اين لحظه به فحش دادن

به ملتي که حقشو خوردند:

بي پدرا ....خواهراشون زمون شاه .....مادر .........

و خلاصه اينکه کلي فحش خاهر مادر نصيب ملت کرد

به نظر من اگه رضوانيان (مدير سابق دبيرستان دانشگاه)اون روز

ميمرد به بهشت ميرفت از بس گناهاش شسته شد

من اون روز خيلي ترسيدم چون اون روز تو حالت نرمالي نبود

دوباره پا شد و يه قر درست حسابي اومد

 
بعد ديد ما همه بهت زده نيگاش ميکنميم گفت : "
چيه مگه تا

حالا معلم اينجوري نديده بوديد فکر ميکنين بقيه معلما از اين کارا

بلد نيستند شما که نيستيد ببينيد وقتي معلماتون وتکا ميخورن

چه کارا ميکنن و شروع کرد به اسم بردن معلمايي که با هم وتکا

خورده بودند و بنگ کشيده بودند

همين سه سال پيش بود که استاد فيزيک با حال نا مساعد سر

کلاس دخترونه اومده بود و به يه دختر بلوچي گير داده بود که

اخرش بهش گفت اگه دفعه ديگه تمرين حل نکني از سينه هات

اويزونت ميکنم يا نه اينقد سينه هاتو ميگرم  که براي بقيه

درس عبرت بشه

دخترک که از اين بي حرمتي استاد خيلي ناراحت شده بود

موضوع را با خانوادش در ميان گذاشت شبش ديديم چند نفر

اومدند در مهمان سرا که با فلاني کار داريم فلاني هم که تازه

شبش فهميده بود چه غلطي کرده زير تخت قايم شده بود اونا رو

رد کرديم ولي تا صبح جلوي در نيکبخت با اسلحه کيشيک دادند

که اين يارو رو بکشنداون استاده صبحش به هر بدبختي بود فرار

کرد و خودشو به تهران رسوند و ديگه به زاهدان برنگشت

          

            اي هوار هوار دستم بگير که دلم خونه          


اين داستانو تعريف کرد و گفت حالا ميفهميد که معلما ادماي

خيلي خوبي هم نيستند

تو همين لحظه من که خيلي ترسيده بودم خواستم از کلاس برم

بيرون که گفت فعلن کسي بيرون نره که من بي توجه به حرفش

از کلاس بيرون رفتم و تا اخر کلاس ديگه بر نگشتم و ديگه هيچ

وقت سر کلاس اون نرفتم

  

 البته سوء هاضمه  نه نه  سوء تفاضل  نه نه هر چي پيش نياد

تاوان اين کارم که ديگه سر کلاسش نرفتم رو هم دادم واون اين

بود که با نمره انضباط 10 مدرک پيشدانشگاهيمو گرفتم 

 


           جغديم به ويرانه... هزاريم به گلزار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 9:29  توسط سپیده و الناز  | 

گاهنامه(گهنامه)

سلام به همگی دوستان من الناز هستم نه سپیده

سپیده الان احتمالا خودشو برای امتحان مجدد فیزیک

آماده میکنه

من چند روزی بود دانشگاه نیامدم و سوژه ی جدیدی

 برای آپدیت کردن نداشتم <من زورم روی روابط دختر

 پسراس>

اما یک موضوعی برام خیلی جالب بود اون هم این بود

 که هر ننه قمری که مادرش از خونه میندازش بیرون

میاد یک گاهنامه میده و از شهر خودش تعریف و تمجید

 میکنه و از این حرفا ...و فقط هم دوست و رفیقای

خودش میخرن

 چند روز پیش گذرم از طرفای سلف افتاد یکی از

 فروشنده هاش با التماس وخواهش فراوان ازم

خواست ازش یک روزنامه یا بهتر بگم گاهنامه بخرم

خیلی دلم براش سوخت گفتم یکی ازش بخرم لااقل

 به درد چکنویس که میخوره حالا از این بگذریم که نوع

 تایپ و غلط املایی و ویرایش و کیفیت عکساشو در چه

حدی بود(وحتی به درد چکنویس هم نخورد)

اما موضوع جالب این بود که تو کارایی دخالت میکردن که

اصلا بهشون ربط نداشت و نکته جالب دیگه اینکه حرفی

رو هم که میگفتن (مثلا آزادی توایران کمه)دو خط پایینتر

چنقضش میکردن(ما خیلی آزادی داریم)من به کار

سیاسی واینکه  مقدار آزادی تو ایران زیاده یا کمه واین

حرفا  کار ندارم چون کاردانشجو چیز دیگه ای هست نه

سیاستمداری واینجاهم دانشگاه هست نه مجلس

شورای اسلامی( baby+)

اما میدونم کسی که یک حرفی میگه باید تا تهش

وایسته نه تا دوخط پایینتر

ضمنا تمام مطالبی که توش صحبت کرده بود انگار کار یک

شبشون بوده ودور هم جمع شدن و پیچ رادیو رو باز

کردن و از هر موجش یک کلمه نوشتن مثلا از رادیو فردا

یک کلمه از بی بی سی یکی دیگه و الخ(خیلی تابلویه)

کار این گاهنامه ها همین جور که از اسمشون بر میاد تو

مایه های عشقی است. هر وقت حال کردن و دور هم

بودن یک دوتا کپی میگیرن و دم سلف به فروش

می رسونن

این کاراتونو نکنین حالا من کی گفتم (این خط|اینم نشون_)

این گاهنامه ها منو یاد خودمو سپیده میندازه که آخر سر

 همین وبلاگ بلایی سر همدیگه در میاریم

خوب شد یادم افتاد سپیده خانم نداشتیم ها

۱-پایین مطلبات اسمتو مینویسی دوست پسرات زیاد شن همون یک البرز بسته <اگر چه تازگیا سروکله زاگرس هم پیدا شده>حالا که خودت خواستی باشه بالای همین پست پوستت رو میکنم

۲-میخوای زیر آب منو بزنی باشه تو دانشگاه که دیگه نمیبینمت (من خرخونی میکنم درست /اما امتحان مجدد فیزیک که دیگه نمیدم)

۳-اگر هم میخوای قصه منو بنویسی تو وبلاگ ننویس چون این قصه رو بقیه بر میدارن به اسم خودشون چاپ میکنن خیلی هم مایلی که بنویسی دست به قلمت که خوبه رو کاغذ بنویس من خودم هم ازش استقبال میکنم

۴-وآخریش مگه قرار نبود اول با من هماهنگ کنی بعد تو وبلاگ بنویسی نگو یادت رفته که این حرفا دیگه حالیم نمیشه میل هم که نزدی من هم ایمیلت رو نداشتم و الا این جور نمیگذاشتمت دور برداری

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 9:46  توسط سپیده و الناز  | 

معرفی

سلام خدمت همه ی دوستان و همراهان این وبلاگ از این همه

لطفی که دارید ممنونم همه شما میدونید که روابط زیر لحافی تو

دانشگاه نیکبخت خیلی گسترده است  و فکر نکنم که کسی

عقیده ای غیر ازاین داشته باشه به هر حال ما این کارو{من زورم

این وبلاگه}شروع کردیم و با یک سلام شروع کردیم و تو هر

پستی به یه موضوعی گیر دادیم و در موردش قلم زدیم اما حالا

که فهمیدم کارمون تا حدودی گرفته و تا حد قابل قبولی به شمار

خواننده هامون اضافه شده بد نیست یه توضیحی بدم همونطور

که میدونید ما دو نفریم الناز و سپیده که الان من سپیده ام که

دارم این مطلبو می نویسم

ما به هیچ وجه دوست نداریم شناخته بشیم برای همین فقط

در اسم به معرفی خودمون اکتفا میکنیم ما میخواستیم اسم این

وبلاگو نیکبخت بزاریم امی یه عزیزی اونو قبلا برای نیکبخت

واحدی (یا واحدی نیکبخت)باز کرده بود و جالب اینجاست که

استفاده هم نمیکنه این باعث شد که ما از یه اسم روند برای

وبلاگ محروم بمونیم

همونطور که میدونید نزدیک امتحاناست و البته شاید باورتون نشه

من هنوز یه امتحان میانترمم مونده و گذشته از ایناتمرین و

تحقیق و پروژه و کل چیز که معمولا من درسامو با اونا پاس

میکنم باید بنویسم

این الناز خرخون هم از الان منو تنها گذاشته و رفته سراغ

درساش  اگه وقتی رو هم بخواد برای کارای غیر درسی بزاره

میره دنبال روابط زیر لحافی خودش  و عشق و عاشقی این حرفا

{اگه الناز این پست رو بخونه منو خفه میکنه}

راستی اگه موافق باشید بعضی از داستان های عاشقی

خودمونو بصورت دنباله دار بنویسیم چون جریانایی که ما داشتیم

هم برای دخترا درس داره هم برای پسرامخصوصا این موضوعی

که فکر النازو به خودش مشغول کرده !!!!!!!


البته با اجازه طرف حساب الناز{به قول البرز خان زیدش} که

مطمینم این مطلبو می خونه}

اگه دوست داشتید خالی از لطف نیست به تنوع وبلاگ افزوده

میشه جگایر!!!!!!

البته اگه به من لطف داشته لباشید حتمن وبلاگو اپدیت میکنم

ولی نه به سرعتی که قبلن این کار انجام میشدشاید هر سه

چهار روز یه بار

 

منتظرم نظر شمام 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 12:22  توسط سپیده و الناز  | 

رابینهودم رابینهود3

اول از همه باید یک معذرت خواهی از تمام نگهبان های زحمتکش دانشگاه
 
بکنم من در مورد اینا کاملا اشتباه می کردم این نگهبانها با تلاشهای بی
 
وقفه خود رابینهودهای ما هستن نه که فقط زبونا بلکه در عمل هم ثابت
 
کردن میگی نه این مطلبو تا آخر بخون می فهمی
 
که اینان از جان و مال وناموس ما شجاعانه دفاع میکنند
 
فکر نکنین ها یک دستی میزنم حرف دلم هست واگه این مطلب رو میخونن
 
منو حلال کنن
 
اگه شما هم جای من بودین و اون خبر تکان دهنده رو می شنیدین الان از
 
این بیشتر حق میدادین
 
گناه راست و دروغیش گردن کسایی که تعریف کردن من فقط یک رابط جزئم
 
 
میگن که:
 
یک نگهبان جان نثار در محدوده دانشگاه در حال گشتزنی بوده که سر
 
صدایی توجهش رو جلب میکنه از تو پنجره داخل اتاق را نگاه میکنند و توفیق
 
اجباری نصیبش میشه حالا کار ندارم چند دقیقه داشته نگاه می کرده و چه
 
کارایی کرده
 
ببخشید شاید بگین خب اول بگو چی دیده بعد بگو چیکار کرده راستش من
 
خجالت می کشم بگم چی دیده اما به اصرار دوستم فقط آخر ماجرا رو میگم
 
که گناهش گردن من نباشه
 
...بالاخره نگهبان میره پشت در اتاق در میزنه<تیریپ دست روی چشماش از
 
لا انگشتاش نیگا میکنه > میگه که لطفا لباساتونو بپوشید و بیاین بریم
 
دختر پسره رو میگیره و میبره
 
<انگار پسره دانشجوی ارشد بوده و ورودی جدید از دختره من خبری ندارم 
 
باز هم میگم من فقط اینا رو شنیدم و درست یا نادرست بودن اون به من
 
هیچ ربطی نداره
 
من واسه هر کاری راه حلی دارم اما چون با این جور کارا مخالفم هیچ راهی پ
یشنهاد نمیکنم و تنها واسه این جور آدما بگم که شما که جا ندارین گه
 
میخورین که از این گه ها میخورین اونم تو دانشگاه
 
خداییش خیلی پر رویین رو من یکی رو کم کردین و در اینجا میون این همه
 
شاهد اعلام میکنم پوز منو زدین تسلیم
 
فقط جون هر کی که دوست دارین اگه خواستین از این کارا بکنین اول
 
جاشو پیدا کنین بعد هر غلطی خواستین بکنین نه تو دانشگاه که هم آبرو
 
خودتون بره(اگه داشته باشین)هم دانشگاه
 
ما شاید خیلی چیزا تو دانشگاهمون نداشته باشیم اما نمیذاریم آبروی
 
دانشگاهمونو دو تا قناری که نه دوتا  سگ شهوت ببرن
 
ودر آخر میگم این وبلاگ رو ما درست کردیم که به مشکلات دانشگاه
 
برسیم که یکیشون همین آزادیه من تا حدودی با آزادی موافقم در حد
 
کلامی نه در حد غیر اسلامی
 
بالاخره نمردیم و فرهنگ اسلامی هم ترویج دادیم جای استاد اخلاق
 
اسلامیم خالیه ببینه چی کردم یادم باشه وبلاگمو بهش بدم
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 19:33  توسط سپیده و الناز  | 

خیمه ای کنار سازمان مرکزی

 

 جم شید جم شید میخوام یه مو ضوعی رو بگم

اقا از این به بعد برای انتخاب  واحد لازم نیست بیایید دانشگاه  و به

شیوه کلاسیک برگه انتخاب واحدو پر کنید.

اخه حالا همه چیز کامپیوتری شده و انتخاب واحدمدرن هم با کامپیوتر

انجام میشه(از طریق اینترنت)

             سیستم گلستان!!!!!!!!!!!!

چه جالب پس تو خونه هم میشه انتخاب واحد کرد

ایول گلستان

گلستان دوستت داریم!!       گلستان دوستت داریم!!

 

تازه فقط انتخاب واحد نیست که شهریه معدل برنامه هفتگی برنامه

امتحاناتو کلی چیزای دیگه هم داره!!

به قول مادحسین پیییییییییییک

انتخاب واحد کردی؟

نه از تو خونه میخواستم بکنم که گلستان باز نشد رفتم کافی نتد از

اونجا هم نشد حالا هم اومدم مرکز کامپیوتر دانشگاه منتظرم نوبت

برسه

مرکز کامپیوتر مهندسی رفتی؟

اره ولی اونجا جای سوزن انداختن نیست

راستی می دونی چقدر  شهریه این ترمت شده؟

نه باید برم دوره شبانه ازخانم مرجانی بپرسم

منم دیروز از خانم مرجانی پرسیدم برام الکی سیستم بدهی گذاشته

باید برم پیش مسیولین

........

چه خبر از حذف و اضافه ؟

من که هنوز موفق به انجامش نشدم چون شهریه باید یریزم که برام باز

کنن تو چی؟

منم شهریه رو ریختم ولی هنوز باز نشده نمیدونم چرا باید برم دوره

شبانه

 برنامه هفتگی رو از کجا بیاریم سیستم نشون نمیده

باید شماره درسو یادداشت کنی بری به گروه  مربوطه بپرسی

 

 

اه این سیستم گلستان چقدر مسخره است ادم کل دوره تحصیلی باید

دنبال نصب فونتای سایت و انتخاب واحد مقدماتی و دروس ارایه شده

و هزار کوفت و زهر مار دیگه باشه

 

...


فکر میکنم داستان بالا بیشتراز اینکه یه داستان باشه بهش میاد یه

فرمول و قالبیه که همه دانشجوها باهاش درگیر هستند و فکر نمی کنم

کسی باشه که از سیستم جامع گلستان راضی باشه بیایید یه

مناسب برای این سیستم انتخاب کنیم

به نظر من که" گهستان" خیلی مناسبه

نظر شما چیه؟
 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384ساعت 16:10  توسط سپیده و الناز  |